پنجشنبه ها
شنبه، یکشنبه، دوشنبه،.....، پنجشنبه،...
هر روز هفته می گذشت بدون آنکه دل تنگ تو بشوم. تو در کنارم بودی و من دل خوش به آینده...
ولی تو رفتی. تو با همه وعده هایی که برای آینده داده بودی رفتی.
شنبه، یکشنبه، دوشنبه، ......
هر روز هفته می گذرد و من دل تنگ تر می شوم.
پنجشنبه
حرفهای یک هفته را به بهشت زهرا می آورم تا برایت تعریف کنم. هنوز لب به سخن وا نکرده ام که حرفهایم پایان می یابد. نه، حرفی برای گفتن ندارم. تو در این هفته تماماً با من بودی. دیگر چه نیازی به تکرار است؟!
تو برایم بگو. از آن زندگی وعده داده شده بگو. از دوستان شهیدت بگو. چه بی تاب دیدار شده بودی در آن روزهای آخر. حالا که زیارتشان کردی چگونه ای؟ آرام شده ای؟ تو آرام شدی و من بی قرار. تو به دوستان شهیدت رسیدی و من....؟
دیگر جاری شدن اشک نیز آرامم نمی کند. هیچ چیز مرا آرام نمی کند. این دنیا اساسش نا آرامی است. وقتی تو بودی این دل همچون دریای آرام موج های بی قرار داشت ولی چون موج و دریا همزاد یکدیگرند اثری از بی قراری نبود. رفتن تو دریا را طوفانی کرد...
شنبه، یکشنبه، دوشنبه، ......
هر روز، روز خداست.
پنجشنبه
بهترین روز خداست.