ياس پرپر

درس اخلاق مي‌خواهي به فاطمه نگاه كن

درس بردباري مي‌خواهي به فاطمه نگاه كن

درس همسرداري مي‌خواهي به فاطمه نگاه كن

درس وفاداري مي‌خواهي به فاطمه نگاه كن

درس غربت هم اگر مي‌خواهي به فاطمه نگاه كن

هيچ وقت تنوانستم عظمت مصيبت وارد شده به علي (ع) را تصور بكنم. مادر فاطمه باشد، پدر علي، فرزندان حسن و حسين و زينب. واي چه مصيبتي.

 

 

خبر پركشيدن فاطمه به گوش علي رسيد و روح علي نيز به همراه فاطمه.

علي سراسيمه خود را مهيا كرد تا به منزل پيامبر درآيد. گذشته همچون ستاره‌اي درخشان در ذهن علي نورافشاني مي‌نمود.

    كوچه‌هاي باريك، مردي نامحرم، دستي مهياي فرود آمدن بر صورت،...........، زهراي علي بر روي زمين

   در چوبي خانه، آتشي شعله كشيده به آسمان، محسن فاطمه،...............، زهراي علي بر روي زمين

 

 

علي مستاصل از اينكه بچه ها را چگونه با خير سازد.

 

 

روزهاي آخر حيات فاطمه، بچه ها در كنار بستر مادر محو تماشا بودند. فاطمه نيز محو تماشا بود؛

      حسن، جگر گوشه‌ي من! فداي آن جگر تكه تكه شده‌ات بشوم مادر.

     حسين، نازنينم! من به قربان آن سر بالاي نيزه‌ات بروم.

    زينبم، من نباشم آن روز كه سر برادرت را در تشت نظاره خواهي كرد.

 

 

فاطمه به سختي سخن مي‌گفت: حسن، حسين، زينبم؛ اگر مادر از شما خواسته‌اي داشته باشد آن را اجابت مي‌كنيد؟

غيرت حسنين آنان را مجاب مي‌نمود كه خواسته‌ي مادر را بدون چون و چرا بپذيرند. زينب نيز با قطرات اشك حسنين را همراهي نمود.

فاطمه دستهايش را به آرامي بالا آورد و از بچه‌ها خواست تا مادر را همراهي كنند و دعايش راآمين بگويند.

بچه‌ها خوشحال از اينكه دعاي مادر در درگاه خداوند قطعاً اجابت خواهد شد و مادر براي سلامتي خود دعا خواهد كرد، دستهاي كوچكشان را به طرف آسمان بلند كردند. جبرئيل ديد آن نوري را كه در آن لحظه از خانه‌ي علي به سمت آسمان برخاست.

صداي فاطمه بريده بريده بود: اللهُّمَ عَجِّلْ وَفاتِي.       و لرزيد دستهاي بچه‌ها

تو رفتنت را از خدا خواستي فاطمه.

تو علي را تنها گذاشتي با ابن ملجم. مگر نفرين تو نبود آن روزي كه علي در مسجد گرفتار شده بود؛ ستونهاي مسجد به لرزه درآمد.

تو حسن را تنها گذاشتي تا غريبانه سم را به جگرگوشه‌ات بخورانند.

تو حسين را تنها گذاشتي با مردم بي وفاي كوفه.

تو زينب را تنها گذاشتي با خرابه‌هاي شام.

 

 

نمي‌دانم به كدامين سوي بگويم:

السَلامُ عَلَيكِ يا فاطِمَةَ الزَهرا (س)

 

بي مقدمه

سيزدهمين حرف الفباي فارسي به وجود آمد آن هنگام كه به روي دوازدهمين حرف الفباي فارسي يك "نقطه" قرار گرفت. طول عمر "ز" و "ر" را يك نقطه فاصله مي‌باشد و چه دنيايي در پس اين يك نقطه نهفته است.

"ر" در ترتيب حروف الفبايي مرتبه دوازدهم را دارا مي‌باشد و اين شايد نشاني از اصالت وجودي آن نسبت به سيزدهمين باشد و بديهي است كه تا "ر" نباشد "ز" پديدار نخواهد گشت.

انسانها نيز همگي در ابتدا "ر" هستند و در جريان زندگي پيشامدهاي گوناگون آنها را به "ز" شدن و يا حتي "ژ" شدن سوق مي‌دهد. پول، مناصب دولتي، افتخارات ورزشي، كسب مدارج علمي و... در تبديل شدن و شايد حتي مسخ شدن انسانهاي "ر" به "ز" نقش دارند.

چه بسيار بودند آنهايي كه پس از رسيدن به يك پست و مقام پر طمطراق (تو بخوان نماينده مجلس، كابينه دولت) و قرار گرفتن يك نقطه بالاي سرشان، بكلي "ر" بودن خودشان را به فراموشي سپرده و تلاش فراوان در جهت رسيدن به "ز" نمودند.

"ز" بودن زماني ارزشمند است كه دوران بي نقطه بودن را به زير خروارها خاك نفرستاده باشيم.