دلم تنگه

سلام
چند روزي است كه از اين دنياي پر رنگ و لعاب خسته شده ام.
احساس مي‌كنم كه اين دنيا ظرفيت گفتن همه آنچه در دلم هست رو نداره. هر حرفي كه مي زني به گروهي يا پيشه‌اي يا سه نقطه‌اي بر مي‌خوره و از دستت مي‌رنجه.
نمي دونم شايد مشكل از دل من باشه كه اين همه حرف واسه گفتن داره.
با خودم فكر مي‌كردم اگه خدا وعده‌ي روزي كه نفخ في الصور مي‌شه رو به ما نداده بود من يكي تا حالا كم آورده بودم.
خدايا تو مي‌دونستي كه اين دنيا دار مكافاته ولي منو با همه بي لياقتيم و ظرفيت محدودم خلق كردي.
خدايا تو مي دوني كه من چه قدر مشتاق فرا رسيدن روز موعود تو هستم ولي بازم هر روز كه مي‌گذره درد فراغ منو بيشتر مي‌كني.
خدايا اين دنيا پيش چشم خيلي از بنده‌هات ارزش دروغ گفتن و تهمت زدن و سه نقطه‌هاي ديگه رو داره ولي براي من جز انتظار روز موعود تو هيچ ارزشي ديگه نداره.
خدايا من براي حساب پس دادن به درگاهت خيلي نگرانم ولي از اينكه تو اين دنيا بمونم و بار گناهانم رو بيشتر بكنم نگران ترم، پس لطفت رو شامل حال من بكن و من رو از اين دنيا نجات بده.
به اميد ديدار...

به كجا مي‌روم آخر؟؟؟

همه ما كم و بيش در رابطه با مبداء و مقصد جهان هستي انديشيده‌ايم. اينكه علت خلق شدن انسان چيست؟ هدف از زندگي در اين دنياي خاكي چيست؟ آيا زندگي در اين دنيا به خودي خود و بدون وجود جهاني ديگر داراي ارزش مي‌باشد؟ آيا قيامت و روز رستاخيز حقيقت است؟ روح چيست؟

------------------------

در كلاس معارف، استاد سوالي مطرح كرد كه من از شما دوست گرامي تقاضا دارم در صورت تمايل پاسخگوي آن باشيد.

اگر ما انسانها قبل از پا گذاشتن به اين دنيا از تمامي مشكلات و موفقيتهايي كه قرار است در زندگي ما رخ دهد با خبر مي‌شديم زندگي در اين دنيا را ترجيح مي‌داديم؟ يا به عبارت ديگر اگر جريانات زندگي را به فيلم سينمايي تشبيه كنيم آيا انگيزه‌اي براي ديدن اين فيلم داشتيم يا اينكه بليط خود را پس مي‌داديم؟ البته اين پيش فرض را نيز در نظر داشته باشيد كه به زندگي ابدي اعتقادي نداريم و مرگ را پايان دفتر زندگي مي‌دانيم.

منتظر نظرات شما هستم.