دل من خانه تو
چه کسی را پیدا توان کرد که تو را در دل پیدا نتوان کرد؟
همه از هر دین و فرقه ای که باشند بر وجود تو صحّه می گذارند و به دل گرمی تو به مصاف حوادث و جریانات زندگی می روند.
حتی آن لائیک هم که به ظاهر خود را بی دین می پندارد، هنگامی که به اوج اضطرار و درماندگی می رسد، دست امید خود را به سوی تو دراز می کند و تو معنا کردی کریم بودن را آن هنگام که جوابش دادی همانند یک یار دیرین.
مرا قدرت وصف تو نباشد و منطقیان را دلیل سخن خود می دانم آن زمان که گفتند:توصیف محیط از محاط محال است.
و تو چه زیبا محاط بودن را به اثبات رساندی و من عاجز از محیط شدن بر تو.
به من گفتی : بگو او خدایی یکتاست. و من آن هنگام که عظمت و بزرگی ات را دیدم (نه به چشم ظاهر که دیدنت را به زیر خاک خواهد برد، بلکه چشم باطن) و از آوردن شریک برای تو بازماندم با صدای بلند گفتم: قُل هُوَ الله اَحَد.
به من گفتی : خدا بی نیاز است. نیازمندی من گواهی بود بر بی نیازی تو. زمین را با آن نظم فوق العاده و پیچیدگی خارق العاده به وجود آوردی تا مقدمه ی زندگی جاودانه ی من گردد، و من محتاج این مقدمه و تو خود اصل مطلب و بی نیاز ز مقدمه. و تو آفریدی آنچه را که نیاز من بود برای وارد شدن به جهانی دیگر و گفتی آنچه را که نیاز من بود برای نزدیک تر شدن به تو و دریغ از سر سوزن نیازی که در بارگاه تو موجود باشد. پس با یقین گفتم : الله الصَمَد.
بودنت در دلم را به قدری عزیز می دارم که نبودنت را نبودن خود می خواهم.
با من بمان و مگذار که بیرون روی از این دل!!!