تبليغاتX
بی نقطه

عكسهايي كه با من حرفها مي زنند

دل خوشي اين روزهاي من، خيره شدن به عكسهاي تو شده است.

با هر كدامشان دنيايي از خاطرات را به ياد مي آورم.


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390  توسط بي نقطه  | 


که تو درمان من باشی

امسال یا مقلب القلوب و البصارش متفاوت خواهد بود. تفاوتی بارانی....

لحظه تحویل سال رسم است که دعا می کنند و من همان چیزی را طلب میکنم که تو برایم به ارث گذاشتی و همیشه به من گوشزد می کردی :

الَلهُمَّ اجعَل عَواقِبَ اُمُورَنَا خَیرََا

 از آن دم با غم می سازم                                 که تو درمان من باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389  توسط بي نقطه  | 


پنجشنبه ها

شنبه، یکشنبه، دوشنبه،.....، پنجشنبه،...

هر روز هفته می گذشت بدون آنکه دل تنگ تو بشوم. تو در کنارم بودی و من دل خوش به آینده...

ولی تو رفتی. تو با همه وعده هایی که برای آینده داده بودی رفتی.

 

شنبه، یکشنبه، دوشنبه، ......

هر روز هفته می گذرد و من دل تنگ تر می شوم.

 

پنجشنبه

حرفهای یک هفته را به بهشت زهرا می آورم تا برایت تعریف کنم. هنوز لب به سخن وا نکرده ام که حرفهایم پایان می یابد. نه، حرفی برای گفتن ندارم. تو در این هفته تماماً با من بودی. دیگر چه نیازی به تکرار است؟!

تو برایم بگو. از آن زندگی وعده داده شده بگو. از دوستان شهیدت بگو. چه بی تاب دیدار شده بودی در آن روزهای آخر. حالا که زیارتشان کردی چگونه ای؟ آرام شده ای؟ تو آرام شدی و من بی قرار. تو به دوستان شهیدت رسیدی و من....؟

دیگر جاری شدن اشک نیز آرامم نمی کند. هیچ چیز مرا آرام نمی کند. این دنیا اساسش نا آرامی است. وقتی تو بودی این دل همچون دریای آرام موج های بی قرار داشت ولی چون موج و دریا همزاد یکدیگرند اثری از بی قراری نبود. رفتن تو دریا را طوفانی کرد...

 

شنبه، یکشنبه، دوشنبه، ......

هر روز، روز خداست.

 

پنجشنبه

بهترین روز خداست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389  توسط بي نقطه  | 


چه دیر عاشق شدم...

بعد از آن سانحه هوایی تاسف بار که شهید کاظمی و یارانش به شهادت رسیدند، نشان دادی که دل به این دنیای دنی نداده ای .

آمدی به اتاقم و حرفهایی زدی که همیشه مشتاق شنیدنشان بودم. از دوست شهیدت، ابراهیم گفتی؛ و من کنجکاو بودم تا ابراهیم را بیشتر بشناسم. شاید دلیلش وجه تسمیه من باشد با دوست شهیدت.

گفتی از اینکه دوران نوجوانی را با ابراهیم در خرمشهر گذراندی و مراحل خودسازی و تذهیب نفس را چگونه طی کردید.

گفتی از اینکه شبها سوار بر موتور همراه با ابراهیم به محله های فقیر نشین خرمشهر می رفتید و زندگی در سخت ترین شرایط را آموختید تا برای همیشه زندگی مرفه گونه را از ذهن خود دور بسازید.

گفتی از اینکه جنگ نیز نتوانست تو را از ابراهیم جدا کند و در پشت خاکریز هم با هم بودید.

سرانجام ابراهیم به خواسته اش رسید و شهید شد و فرزندت ابراهیم معتقد است که شهادت هم نتوانست شما را از هم جدا بکند.

گفتی از اینکه زندگی را پایانی است و از خدا می خواهی که عاقبتت را ختم به ...

چه در قنوت نمازهایت و چه در صحبتهایت شنیده بودم "اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا" را و انتظار شنیدن ختم به خیر را داشتم که تو گفتی شهادت.

و فهمیدم از اینکه در قافله شهدا باز هم جایی برایت پیدا نشده بود ناراحت بودی و به منتخبین قافله غبطه می خوردی.

آری، مردان خدا را زرق و برق این دنیا فریفته نمی سازد.

 


 برایم عجیب بود که چه چیزی بابا را تا محل کار من کشانده بود و با وجود مشغله فراوان مرا تا خانه همراهی کرد.

از اوضاع کارم پرسید ولی مطمئن بودم که برای چیز دیگری آمده است.

خسته بود اما مثل همیشه نگذاشت که خستگی مانع کارش بشود.

از شروع زندگی متاهلیش سخن گفت و اینکه این رویداد مصادف شده بود با جنگ. از اینکه بالاجبار همسرش را تنها گذاشته و به دفاع از مملکت و ناموس رفته. از اینکه بعد از جنگ نیز به شدت درگیر کار بوده و فرصت در کنار خانواده بودنش محدود.

انگار که به ستوه آمده بود از این همه صبر و همراهی همسرش و می خواست جواب انتقادهای بیان نشده همسر و فرزندانش را بدهد.

گفت که "از بدو ورود به سپاه با خدا عهد بسته ام که لحظه ای برای کار کم نگذارم" و به شدت معتقد بود که کارش تماماً فی سبیل الله است. و این پایبندی به تعهدش او را نگران شاخته بود که شاید در ذهن ما تصور کم اهمیت بودنمان برای او نقش ببندد و او هرگز این اجازه را نداد.

صحبتهای همراه با بغض بابا مرا متاثر ساخت و دیگر مانعی برای جاری شدن اشکها نیافتم وقتی که بابا گفت : "من عاشق مادرتان هستم ولی به خاطر وضعیت کاری و فرصت کم همراهش بودن همیشه شرمنده اش خواهم بود."

دستهای بابا را بوسیدم و ندیدم که بغض بابا هم ترکید...

 


 بعد از 12 روز بستری در ICU ، به بخش منتقل شدی. شب آسوده خاطر از اینکه وخامت احوالت رو به بهبودی است به خانه آمدم.

صبح در راه دانشگاه بودم که موبایلم زنگ خورد. دایی گفت که دیشب حال بابا به هم خورده است و مجدداً به ICU منتقل شده. راننده ای را دنبال من فرستاده است.

مات و مبهوت بودم. با موبایل مادر تماس گرفتم که دایی جواب داد. نگرانیم تشدید شد.

راننده تماس گرفت.

- سلام آقای موسوی. تسلیت عرض می کنم...

تسلیت عرض میکنم؟؟؟ برای چه تسلیت گفت؟؟ حتماً شهادت امام محمدتقی را تسلیت گفته.

سوار ماشین شدم. راننده به سمتی خلاف مسیر بیمارستان به راه افتاد. با این تصور که راننده توجیه نیست گفتم که به سمت بیمارستان برود.

در میانه راه دایی با راننده تماس گرفت و وقتی که متوجه شد در مسیر بیمارستان هستیم خواست با من صحبت بکند ولی منصرف شد.

مدتی بعد خواهر کوچکتر تماس گرفت. صدایش گرفته بود و...

فهمیدم که چرا راننده تسلیت گفته.

 


 دو ماه گذشت. دو ماه یعنی 60 روز. و 60 برای من از بی نهایت هم بیشتر است وقتی که نشان دهنده روزهای سپری شده بدون حضور تو باشد.

دیدی که آسمان هم با آن همه عظمت تاب نیاورد و باریدن گرفت آن روز که نوه ات را به خانه ای آوردیم که فقط عکسهایی از پدربزرگش بر روی در و دیوار بود.

هر بار که عارفه با آن صورت معصومانه اش گریه می کند انگار که روضه ای برای داییش خوانده باشند، دلم می لرزد و آماده اشک ریختن.

و عجیب است حکمت خداوند که پدربزرگ در سالروز شهادت امام محمدتقی از این دنیا رفت و نوه در سالروز ولادت باقرالعلوم به این دنیا آمد.

چه خوب می شد اگر تو می بودی...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389  توسط بي نقطه  | 


من از فرودگاه مهرآباد متنفرم

کوله بارت را بسته ای و آماده سفر...

عاقبت بخیری، سلامت، زندگی با عزت و... در کوله بارت به چشم می خورد.

زمانی کوله بارت را بر زمین می نهی و شروع به گفتن اللهم انی اسالک ... می کنی که به سرزمین یار رسیده باشی...

و این سرزمین همیشه خاطرات خوشی برای تو خواهد داشت...


اما بعضی مکانها بسته به شرایط، تداعی کننده احساسات می شوند.


همیشه فرودگاه مهرآباد برای من یادآور احساسی خوش بود. مسافرت و دیدار و یا استقبال از مسافران...

اما آن روز که به استقبال مسافرم رفتم، حس بدی نسبت به این مکان پیدا کردم. حس تنفر...

وقتی که مسافر من با آن وضعیت نامناسب بر روی باند فرودگاه، روی برانکارد دراز کشیده بود باعث شد که در خاطر من نقش ببند حسی که هرگز فراموشش نخواهم کرد...

من برای همیشه از فرودگاه مهرآباد متنفرم..!


برای سلامتی مسافر من بسیار دعا کنید...


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389  توسط بي نقطه  |